صفحه اصلی / اخبار روز / نقش خانواده در سلامت روان

نقش خانواده در سلامت روان

indexقابوس نامه ؛ نقش خانواده در زندگی بشر از ابعاد مختلف قابل بررسی است از آن جا که نمی توان به همه آن ابعاد پرداخت این مقاله تمرکز بر نقش سبک های تربیتی خانواده بر سلامت روانی  افراد دارد.

نقش خانواده در سلامت روان

علیرضا قربانی۱

سکینه جمعه نیا۲

مقدمه
بی شک خانواده بنیادی ترین، مهمترین و کوچکترین واحد اجتماعی است. خانواده در گستره زمان هم از لحاظ بعد دستخوش تغییر شده (تبدیل خانواده گسترده به خانواده هسته ای) و هم از لحاظ کارکرد (بسیاری از کارکردهای خانواده را امروز نهادهای دیگر بر عهده گرفته اند) اما هنوز هم علیرغم این تغییرات، نقش بی بدیلی را در زندگی انسان ایفا می نماید.
کارگر شورکی و پاک نژاد(۱۳۸۲) معتقدند در میان صاحب نظران و دانشمندان علم الاجتماع، هیچ اختلاف نظر فاحشی بر سر اهمیت والای نقش والدین در تحقق اهداف اجتماعی وجود ندارد و همگان در مورد جایگاه بی مانند خانواده در جامعه،اجماع و اتفاق نظر دارند. از طرفی، اعتقادات، نگرش ها،فعالیت ها و اقدامات والدین در قالب الگوی خانوادگی یا سبک والدینی نمود پیدا می کند و در صورتی که این الگوی اعمال شده از سوی پدر و مادر دارای تناسب و سازگاری کافی با سایر متغیرها و نیازهای اجتماعی کودک باشد، می توان به موفقیت فرد و خانواده در نیل به اهداف از پیش تعیین شده امیدوار بود. پروسا و همکارانش (Perosa, Perosa, & Tam, 1996) به نقل از آقا محمدیان و شیخ روحانی (۱۳۸۲) معتقدند در خانواده هایی که مرزهای بین والد و کودک در آن محو و نامشخص است، ایجاد یک مفهوم خود واضح تضعیف می شود و جستجوی حمایت های عملی و عاطفی افزایش می یابد. اما اگر این مرزها واضح و انعطاف پذیر باشند و اگر بین والدین ائتلافی وجود داشته باشد که در آن اختلافات بین آن ها حل شده باشد، نوجوان قادر به ظاهر کردن عقاید متفاوت خود خواهد بود. بارتل – هرینگ (Bartle-Haring, 1997) به نقل از قاسمی و همکاران( ۱۳۸۲) معتقد است، خانواده به منزله سیستمی است که در سازگاری روانی – اجتماعی نوجوانان نقش دارند. ثنایی (۱۳۷۷)  بر این باور است خانواده اگر نتواند نقش اساسی خود را درجهت فراهم نمودن محیط سالم و مناسب برای اعضا به خوبی ایفا نماید ممکن است منجر به آسیب های فراوان گردد.
سلامت روانی، سلامت جسمانی و سلامت اجتماعی امور حیاتی زندگی اند که به طور تنگاتنگی با یکدیگر در هم تنیده و شدیدا به هم وابسته اند . درک این رابطه در حال رشد است و دیگر این نکته که سلامت روانی برای رفاه جوامع کشورها امری حیاتی است برای همگان آشکار گشته است .متاسفانه در بسیاری از کشورها بهداشت روانی هنوز اهمیت بهداشت جسمانی را پیدا نکرده و مورد غفلت قرار گرفته است. در حال حاضر جهان با افزایش تعداد مبتلایان به اختلالات روانی و گسترش شکاف بین بیماری و درمان روبرو است.
طبق گزارش سال ۲۰۰۱ سازمان بهداشت جهانی(WHO) حدود ۴۵۰ میلیون انسان مبتلا به حداقل یک اختلال روانی یا رفتاری که فقط تعداد اندکی از آنها از حداقل امکانات درمانی برخوردار بودند. بودجه بهداشت روانی اکثر کشورها کمتر از ۱% کل بودجه بهداشتی را تشکیل می دهد.بیش ۴۰%از کشورها در زمینه بهداشت روانی فاقد سیاستگزاری بوده و بیش از ۳۰% برنامه بهداشت روانی نداشتند. بیش از ۹۰%کشورها فاقد برنامه های بهداشت روانی بودند که قادر باشد کودکان و نوجوانان را در برگیرد. علاوه بر این ها، برنامه های بهداشتی عمدتا اختلالات روانی و رفتاری را در همان سطح سایر بیماری ها در بر نمی گرفت.
نقش خانواده در زندگی بشر از ابعاد مختلف قابل بررسی است از آن جا که نمی توان به همه آن ابعاد پرداخت این مقاله تمرکز بر نقش سبک های تربیتی خانواده بر سلامت روانی  افراد دارد. ابتدا به تعریف خانواده، سبک های تربیتی، سلامت روانی، تحقیقاتی که در رابطه بین نقش سبک های تربیتی خانواده در سلامت روانی انجام یافته، نتیجه گیری و ارائه پیشنهادات خواهیم پرداخت.

خانواده :

طبیبی (۱۳۶۸) خانواده را چنین تعریف نموده است: خانواده عبارت است از اجتماع ثابت و قانونی پدر و مادر و فرزندان. این اجتماع کوچک که مبتنی بر حقوق، مناسبات و تکالیف فردی و جمعی است بر حسب ظاهر، ناشی از ضرورت طبیعی است. سیف (۱۳۶۸) خانواده نظامی نیمه بسته است که نقش ارتباطات داخلی را ایفاء می کند و دارای اعضایی است که وضعیت ها و مقام های مختلفی را در خانواده و اجتماع احراز کرده و با توجه به نقش، وضعیت ها، افکار و ارتباطات خویشاوندی که مورد تایید جامعه ای است که خانواده جزء لاینفک آن است، ایفای نقش می کند.  

  
سبک های تربیتی خانواده:

تاکنون طبقه بندی های مختلف و متنوعی از سوی علمای جامعه شناسی، روان شناسی در خصوص سبک های تربیتی خانواده ارائه گردیده که می توان آن ها را به سه دسته کلی تقسیم کرد: سبک استبدادی، سبک دموکراتیک و سبک سهل گیر/ آسان گیر. حال به توضیح مختصر هر یک می پردازیم. 

سبک استبدادی:

شریعتمداری (۱۳۵۴) معتقد است والدین دیکتاتور می کوشند تا رفتارها و نگرش های فرزندان خود را مطابقت با مجموعه استانداردهای تدوین شده از طرف قدرت های بالا شکل دهی، کنترل و ارزیابی کنند. آن ها اطاعت را تنها راه برای جلوگیری از تعارض هنگام اختلاف عقاید و رفتارهای کودک با تفکرات والدین می دانند و معتقدند که کودک باید جایگاه والدین را درک نموده و به آن ها احترام بگذارد. بومرایند(Baumrind, 1997) به نقل از کارگر شورکی و پاکنژاد (۱۳۸۲) معتقد است آن ها به روش های مختلف می توانند از استقلال فرزندان جلوگیری کنند و اگر زمانی برخی مسئولیت های امور خانه را به فرزندان می سپارند در پی آن هستند تا با توسل به زور و اجبار روش درست انجام کار را به او بفهمانند. والدین مستبد حفظ و رعایت مقررات و ساختار سنتی را به عنوان غایتی ارزشمند تصور می کنند. آن ها تعاملات کلامی میان والدین و فرزندان را تشویق نمی کنند و معتقدند کودک باید از پدر و مادر اطاعت و حرف شنوی داشته باشد زیرا بزرگترها هستند که همواره مسائل را درست تشخیص می دهند. نظم و کنترل در این خانواده ها شدید و لازم الاجراست. والدین دیکتاتور به خاطر شخصیت ویژه خود و نیز بیم از دست دادن کنترل و اقتدارشان درصدد آن هستند تا تلاش های مستقلانه و خود تنظیم کودکان را ممانعت نمایند. بومرایند (Baumrind, 1971) البته تمام والدین دیکتاتور چنین نیستند و برخی علیرغم دیکتاتور بودن، اجازه فعالیت های مستقلانه را نیز می دهند. اما به طور کلی الگوی اقتدارگرا مانع موفقیت ذهنی و فکری فرزندان می گردد. ماتوس و همکارانش (Matos, Barbosa, de Almeida, & Costa, 1999) به نقل از قاسمی و همکارانش (۱۳۸۲) معتقدند در خانواده هایی که احساس امنیت وجود ندارد، اضطراب جدایی فرزندان زیاد است.فرزندان این گونه خانواده ها به دلیل ترس از دست دادن والدین خود، از فرصت هایی که برای کشف دنیای پیرامون وجود دارد پرهیز می کنند.

سبک دموکراتیک:

بومرایند (۱۹۷۱) معتقد است والدین دموکراتیک هم در انتظارات و هم در تعامل با فرزندان از سطح بالایی برخوردارند و لذا در مقایسه با الگوی استبدادی که انتظارات بالا و تعامل کم داشته یا الگوی بی بندو بار که تعامل زیاد و انتظارات کم دارند، از حالت متعادل تری برخوردار می باشد. الگوی دموکراتیک، قطبیت نادرست میان الگوی خانوادگی استبدادی و بی بند بار را با تلفیق و تعادل میان کنترل و محبت و نیز میان انتظارات و تعامل رد می کند. بومرایند و بلک (Baumrind & Black, 1967)معتقدند این مدل بر استفاده صحیح و به جا از تقویت های منفی مانند تنبیه نیز در کنار محبت، عطوفت، عقلانیت و روابط مثبت صحه می گذارد. الگوی مذکور با استفاده از کنترل اقتضایی و توجیه شده به وسیله توضیحات منطقی شناخته می شود. والدین دموکراتیک کودک را به عنوان فردی می نگرند که باید مراحل مختلف و متعدد رشد و بلوغ را طی کند، اما این طی مسیر را خودکار نمی دانند بلکه دخالت های برنامه ریزی شده خود را نیز موثر و ضروری می شمرند. کارگر شورکی و پاک نژاد(۱۳۸۲) معتقدند البته مشکلات مربوط به انضباط و تربیت در خانواده های دمواتیک نیز رخ می نماید. در چنین مواقعی اعمال مستقیم قدرت برای تقویت اقتدار والدین به منظور تحقق استانداردهای مورد نظر استفاده می شوند. والدین دموکراتیک گاهی ممکن است از نوعی ابزار کنترل بهره بگیرند که در حالت عادی غیر ضروری به نظر می رسند تا در شرایطی از اصلاح رفتار یا تحریک کودک مطمئن شوند.
مطالعات متعدد و گسترده ای توسط دانشمندان مختلف در زمینه شناسایی اثرات الگوی خانوادگی دموکراتیک بر شایستگی ها و توانایی های افراد صورت گرفته است. به عنوان مثال بومرایند (۱۹۷۱) معتقد است الگوی دموکراتیک، مسئولیت پذیری و بلوغ اجتماعی افراد را به دنبال دارد. گریبل و همکاران (Gribble, et al., 1993) معتقدند روابط مثبت میان والدین  و فرزندان در محیط خانوادگی منجر به رفتارهای مناسب هنگام مواجهه با سختی ها و دشواری ها خواهد شد. گالیمور و کوردک (Gallimore & Kurdek, 1992) معتقدند  رابطه معکوسی نیز بین میزان دموکرات بودن خانواده و افسردگی نوجوان ثابت گردیده است.
بومرایند (Baumrind, 1965) معتقد است والدین دموکرات می کوشند که فعالیت های کودک را در مسیری منطقی و واقعی هدایت کنند. آن ها تعاملات کلامی را تشویق می کنند و در استدلال و توجیه قوانین و تصمیمات با فرزندان شریک می شوند. هم خود تنظیمی مستقلانه و هم اطاعت منطقی از نظر آن ها ارزشمند است. این گونه والدین کنترل مناسب و متعادلی اعمال می نمایند اما با ممانعت  و سختگیری زیاد باعث سرخوردگی کودک نمی شوند. آن ها علایق فردی کودک و دیدگاه و روش خاص او را تشخیص داده و درک می کنند. آن ها به ویژگی های کودک با دید مثبت می نگرند ولی استانداردهایی را نیز برای بهبود آن ها در آینده وضع می کنند. این والدین برای رسیدن به اهداف شان از استدلال منطق و قدرت به صورت اقتضایی استفاده می کنند و تصمیمات شان را بر مبنای تمایلات فردی کودک قرار نمی دهند.

سبک سهل گیر/ آسان گیر:

بومرایند (۱۹۷۱) معتقد است والدین سهل گیر/ آسان گیر می کوشند تا به گونه ای غیر تنبیهی، پذیرشی و مثبت با انگیزه ها و کنش های کودک رفتار کنند. آن ها در مورد تصمیم گیری ها با فرزند مشورت نموده و برای قوانین خانواده به او توضیح می دهند. تقاضای کمی از وی برای مسئولیت پذیری در امور خانه و رفتار منظم و دقیق دارند و خود را به عنوان منبعی برای کودک جهت هر گونه استفاده دلخواه معرفی می کنند. آن ها به کودک اجازه می دهند فعالیت هایش را خودش تنظیم کند، از اعمال کنترل خودداری کرده و کودک را به اطاعت از استانداردهای بیرون تشویق نمی کنند. آن ها می کوشند تا از منطق و ظرافت برای تحقق اهداف شان استفاده کنند نه از قدرت برتر خود. در این خانواده ها به جای کنترل به کودک اجازه می دهند تا خود تنظیمی داشته باشد و فارغ از مقاومت و بدون نگرانی از عواقب کارهایش، به فعالیت بپردازد. صاحب نظران طرفدار این شیوه، خودتنظیمی را حق کودک برای زندگی به صورت آزاد بدون اقتدار و فشار خارجی دانسته و معتقدند که کودک باید هر کاری را هر موقع که اراده کند، بتواند انجام دهد و همیشه مورد احترام، حمایت و محبت باشد. سیگل (Siegel & Kohn, 1959) معتقد است که الگوی سهل گیر (بی بند و بار) باعث بی اعتنایی کودک به اقتدار و شخصیت والدین بوده و عدم دخالت و نظارت والدین در مورد فعالیت ها و اقدامات آن ها سبب تشویق رفتار ضد اجتماعی در کودک می شود.      

سلامت روانی :

سلامت روانی نوعی از سلامت است که به قسمت خاصی از انسان مثل هوش، ذهن، حال ،روان، روح و این مقولات اشاره دارد. سلامت روان تاثیر مستقیم روی کل سلامت دارد و این قسمت جدای از ارگانیسم نیست. اخیرا انجمن کانادایی بهداشت روانی، بهداشت روانی (سلامت روانی ) را در سه قسمت تعریف کرده است :

نگرش های مربوط به خود؛

تسلط بر هیجانهای خود، آگاهی از ضعف های خود در رضایت از خوشی های ساده.

نگرشهای مربوط به دیگران :

علاقه به دوستی های طولانی و صمیمی ، احساس تعلق به یگ گروه و احساس مسئولیت در مقابل محیط انسانی و مادی .

نگرش های مربوط به زندگی ؛

پذیرش مسئولیت ها، ذوق توسعه امکانات و علایق خود، توانایی اخذ تصمیمات شخصی و ذوق خوب کار کردن ( گنجی ۱۳۷۸).
علم بهداشت روانی با چهار هدف شکوفایی توان بالقوه، شادکامی، رشد و تحول هماهنگ و زندگی موثر و کارآمد سعی
می کند از طریق آموزش به کارکنان بهداشت روانی، پیشگیری، درمان اختلا ل های روانی و حفظ و تداوم بهداشت روانی در اشخاص سالم شرایطی ایجاد کند که ثروتمندان جامعه بتوانند در خانه، مدرسه، جامعه، محیط کاری و نهایتا با خویش سازگار شوند .

جمعه نیا (۱۳۸۸) سلامت روانی فرد عبارت است از قابلیت فرد در ایجاد ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران و توانایی در تغییر و اصلاح محیط اجتماعی خویش و حل مناسب و منطقی تعارضهای هیجانی و تمایلات شخصی خود. بنابر این تعریف شخصی که بتواند با خود و محیط خود (اعضای خانواده، همکلاسی ها، همکاران، همسایگان و به طور کلی اجتماع) سازگار شود از نظر سلامت روانی بهنجار خواهد بود. چنین فردی با تعادل روانی رضایت بخش زیست خواهد کرد. تعارض های خود را با دنیای بیرون خود حل خواهد نمود و در مقابل ناکامی های اجتناب ناپذیر زندگی مقاومت خواهد داشت.

قاضی (۱۳۶۹) و خدارحیمی (۱۳۷۴) معتقدند انسان دارای سلامت روان شناختی دارای ویژگی های زیر است:
•    آمادگی کسب تجربه
•    زندگی هستی دار
•    اعتماد به ارگانیزم خود
•    احساس آزادی
•    خلاقیت وآفرینشگری

بنابر نظریه فرانکل به نقل از شولتس ترجمه خوشدل(۱۳۶۹) شخص برخوردار از سلامت روان شناختی به عقیده وی دارای این ویژگی ها است:
•    آزادی انتخاب عمل دارد .
•    مسئولیت هدایت زندگی و سرنوشتش را می پزیرد .
•    معلول نیروهای خارجی و بیرونی نیست .
•    از زندگیش معنای مناسبی  یافته است .
•    بر زندگیش تسلط آگاهانه دارد .
•    ارزشهای خلاقیت تجربی و گرایش خودش را نمایان و آشکار می سازد .
•    از توجه به خودش فراتر می رود .
•    آینده نگر است .
•    تعهد حرفه ای و شغلی دارد .
•    توانایی ایثار و دریافت عشق را دارد.
•    عشق هدف نهایی شخصی برخوردار از سلامت روان شناختی است.

به نظر گلاسر انسان سالم کسی است که دارای این ویژگی ها باشد:            
۱-واقعیت را انکار نکند و درد و رنج موقعیت ها را با انکار کردن نادیده نگیرد، بلکه با موقعیت ها به صورت واقع گرایانه روبرو شود.
۲- ((هویت موفق)) داشته باشد یعنی هم عشق و محبت بورزد و هم عشق و محبت دریافت نماید. هم احساس ارزشمندی کند و هم دیگران احساس ارزشمندی او را تایید کند.
۳- مسئولیت زندگی و رفتارش را بپذیرد و به شکل مسئولانه رفتارکند. پذیرش مسئولیت کامل ترین نشانه سلامت روانی است.
۴- توجه او به لذات درازمد ت تر، منطقی تر و منطبق با واقعیت باشد.
۵- بر زمان حال و آینده تاکید نماید نه بر گذشته و تاکید او بر آینده نیز جنبه دورنگری داشته باشد نه به صورت خیالپردازی باشد.
ساعتچی (۱۳۷۴) و خدارحیمی (۱۳۷۴) معتقدند واقعیت درمانی گلاسر نیز بر سه اصل قبول واقعیت، قضاوت در درستی یا نادرستی رفتار و پذیرش مسئولیت رفتار و اعمال استوار است و چنانچه در شخصی این سه اصل تحقق یابد، نشانگر سلامت روانی او است.

پیشینه پژوهش

پارکر (Parker, 1983) معتقد است سبک تربیتی والدین همبستگی معناداری با کارکرد خانواده و افسردگی نوجوانان دارد. کارکرد خانواده از شکل آن مستقل بوده و به الگوی خانوادگی بستگی دارد. والدینی که در ارتباط با فرزندانشان از عاطفه و همدردی بیشتری برخوردارند میزان خوداحترامی بیشتری را در کودکانشان تشویق می کنند و این مانع افسردگی آنان در بزرگسالی خواهد بود. پارکر (Parker, 1981) به نقل از کارگر شورکی و پاکنژاد(۱۳۸۲) هم چنین کنترل زیاد از طریق منع استقلال و شایستگی اجتماعی باعث افزایش افسردگی می گردد. پارکر (۱۹۹۲) به نقل از کارگر شورکی و پاکنژاد(۱۳۸۲) الگوی خانوادگی با مراقبت کم و کنترل زیاد (کنترل بی عاطفه) بیشترین رابطه را با افسردگی دارد. کوپر اسمیت (Coopersmith, 1967) معتقد است مطالعات تطبیقی بیانگر آن است که روابط خوب میان پدر و نوجوان باعث کاهش مشکلات تربیتی والدین و مسائل رفتاری آنان خواهد بود. کنترل مناسب، روابط شفاف،گرمی و عاطفه و اعمال مناسب و هماهنگ قدرت رابطه مثبت و مستقیمی با شایستگی، توانایی حل مساله، رفتار اجتماعی، کنترل هیجانات، خود احترامی، کاهش تهاجم و خشونت دارد. کنی (Kenny, 1987) معتقد است مراقبت والدین رابطه منفی با میزان افسردگی فرزندان دارد در حالی که در مورد کنترل زیاد این رابطه مستقیم و مثبت است. والدینی که گرمی کم و کنترل زیاد داشته اند شایستگی کمتری در فرزندانشان مشاهده شده است و کوستنر (۱۹۹۱) به نقل از کارگر شورکی و پاکنژاد(۱۳۸۲) معتقد است اعتماد به نفس کمتر و خودانتقادی بیشتر در کودکان را باعث گردیده اند. کارگر شورکی و پاکنژاد (۱۳۸۲) در پژوهش خود آورده اند اعطای استقلال و تعاملات کلامی و از سوی دیگر تقاضای تقویت شده و نظم منطقی منجر به رفتاری با ثبات و مطمئن در کودکان خواهد شد. 
واتسون(Watson, 1957) معتقد است نظارت بسته، تقاضاهای زیاد و نامتناسب و سایر مظاهر اعمال قدرت باعث تمرد، سرکشی و طغیانگری فرد به ویژه در بزرگسالی خواهد شد و در حالی که سخت گیری و خشونت باعث سرخوردگی و برخورد خصمانه فرزند می شود، ولی کنترل متعادل و مناسب باعث رشد و بالندگی افراد است. زمانی که والدین به صورتی خصمانه نامهربان و محدود کننده تقاضاهای زیادی از کودکان داشته باشند، منجر به خشونت و سرکشی آن ها می شود. کاگان و موس (Kagan & Moss, 1962) معتقدند اقتداری که در پی تامین رفاه فرزند باشد، از سوی وی پذیرفته می شود و اقتداری که به خاطر تمایل والدین به برتری و سلطه جویی اعمال شود، رد می گردد. اولی را اقتدار منطقی گویند و به کنترل دموکراتیک نزدیک است و دومی که اقتدار بازدارنده نام دارد، با کنترل دیکتاتورانه سنخیت دارد. کنترل خیلی شدید یا خیلی آزاد هر دو منجر به سستی و تیرگی روابط والدین فرزندان می شود، لذا باید میان اقتدار ناعادلانه، بازدارنده و ذهنی با اقتدار منطقی همراه با عاطفه و هدفمند تفاوت قائل شد که اولی باعث اثرات منفی طغیان و عدم جامعه پذیری می شود و دومی در رشد سالم فرد صاحب تاثیر است. بازدارندگی والدین باعث کاهش خوداظهاری طبیعی و شادابی افراد است و زمانی که این بازدارندگی با خشونت نیز همراه باشد، انفعال، وابستگی و خصومت را به همراه دارد. کارگر شورکی و پاکنژاد (۱۳۸۲) اعتقاد دارند بازدارندگی ملایم و متوسط چنین اثری ندارد و فقط در صورت همراهی با خشونت و ممانعت زیاد این گونه است. 
هافمن (Hoffman, 1960) معتقد است کنترل شدید باعث افت خلاقیت کودکان است و عده ای بر این اعتقادند که والدین غیر آزاد حتی زمانی که اقتدار منطقی اعمال نموده و کودکان را به برخی تصمیم گیری های شخصی مستقلانه تشویق
می کنند، باز هم به نوعی وی را مجبور به رعایت استانداردهای خود کرده اند. بچه ها معمولا باید یاد بگیرند که به والدین وابسته باشند، به دنبال جلب موافقت آن ها بوده و از اقتدار آن ها اطاعت کنند. بومرایند (Baumrind, 1966) معتقد است که کنترل والدین باعث ارتقای جامعه پذیری اثربخش خواهد بود و مسئولیت پذیری اجتماعی، خودکنترلی، استقلال و خوداحترامی را در فرزندان باعث می شود اما این کنترل باید در حدی منطقی و متعادل باشد.
بینگ (Bing, 1963) معتقد است محدودیت در اعطای استقلال کافی به فرزندان منجر به رفتار وابسته و منفعل در آنان می شود. کودکانی که در کنجکاوی و جستجوی محیط و فعالیت با مانع روبرو می شوند از توانایی ذهنی کمتری برخوردار بوده و وابستگی بیشتری دارند. به همین ترتیب کودکانی که به اقدامات مستقلانه تشویق شده اند، در بزرگسالی رفتاری فعال، مستقل و ابداعی خواهند داشت.
بومرایند و بلک (Baumrind & Black, 1967) معتقدند اقدامات والدین همانند انتظارات سطح بالا، تنبیه و نظم با ثبات که ذهن کودک را به فعالیت واداشته و برانگیخته می کنند، منجر به ایجاد ابعاد مختلف شایستگی در وی می شود. روش هایی که خوداتکایی را تشویق نموده، خواه از طریق تقاضا برای خودکنترلی یا برای عملکرد سطح بالا، خواه از طریق تشویق رفتارهای مستقل و تصمیم گیری منجر به رفتار مستقل و مسئولیت پذیری می شود . و نکته مهم آن که نظم با ثبات و منطقی منجر به پذیرش محض یا وابستگی در افراد نمی شود. هم چنین تمایل والدین به توجیه دستورات و اهمیت دادن به نظرات فرزندان منجر به رفتارهای شایسته در آن ها می شود. ساویر و همکاران (۱۹۸۸) نشان داد که اعضای خانواده بالینی (خانواده هایی که نوجوانانشان برای استفاده از سرویس های سلامت رونی ارجاع شده بودند) نسبت به خانواده های دیگر به خانواده خود را با سلامت کمتری گزارش کردند.
پژوهش مک فارلین و همکاران(۱۹۹۵)  که در آن تاثیر مستقیم عملکرد خانواده بر سلامت روانی نوجوان مورد بررسی و تایید قرار گرفت، تحقیق کینگ و همکاران (۱۹۹۷) که در زمینه بررسی تاثیر والدین و خانواده بر نوجوان مترصد خودکشی بستری شده در بیمارستان انجام گرفت مشاهده گردید که عملکرد بیشتر خانواده های این
نوجوانان نامناسب بوده و در آن ها در گیری و همکاری کمتری میان پدر و نوجوان وجود داشته است.همچنین پژوهش انوشه ئی ،پورشهریاری و ثنایی (۱۳۸۷) نشان می دهد که بین میزان مراقبت مادر و پدر ادراک شده توسط فرزند دختر و بین میزان حمایت افراطی والدین توسط دختر با احساس شرم و گناه رابطه وجود دارد.

نتیجه
سال هاست که پژوهش های بسیار به بررسی رابطه الگوهای تربیتی ناکارآمد والدینی با انواع آسیب های روانی
پرداخته اند. مور و همکاران (۱۹۹۱) نشان دادند، بین سبک های تربیتی  با اسکیزوفرنیا ،اختلال شخصیت مرزی ،افسردگی و … ارتباط وجود دارد. کوهات(۱۹۹۷)، رانر(۱۹۸۶)، گیلبرت (۱۹۹۲، ۱۹۹۳) و شور(۱۹۹۴) به نقل از انوشه ئی معتقدند والدین نه تنها از فرزند مراقبت می کند و از او در برابر خطرها حمایت می کند ،او را در آشفتگی ها یاری می کند ،نیازهای او را برآورده می کند به او گرمی و حمایت می دهد بلکه به او این پیام را می دهد که از بودن با او لذت خاصی می برد .رفتارهای مراقب مانند گوش دادن ،توجه به او  نشان دادن، لذت بردن از رابطه با وی و تشویق وی فرزند را قادر می کند که حسی از جذابیت و ارزشمندی خود را درونی کند. پژوهش انوشه ئی ،پور شهریاری و ثنایی (۱۳۸۷) نشان داد که والدین و اثر الگوی تربیتی آن ها و خاطرات مربوط به تعاملات فرزند آن ها تنها در دوره کودکی بر فرزند موثر نیستند بلکه می توانند اثر خود را تا جوانی و بزرگسالی فرزند بر وی داشته باشند. پژوهش های بسیار دیگر نیز تایید کننده این موضوع هستند. باربر(۲۰۰۲) به نقل از انوشه ئی می گوید ممکن است کنترل افراطی والدین به ایجاد احساس شرم در فرزند منجر شود .پژوهش های پارکر (۱۹۸۳) به نقل از انوشه ئی نشان داده که حمایت افراطی والدین یا کنترل زیاد به عنوان جنبه ای از رابطه والد- فرزند با اختلال در بزرگسالی فرزندان مرتبط است. همچنین پژوهش ها رابطه بعد حمایت افراطی پرسشنامه پیوند والدینی را با الکلیسم ،سوء مصرف مواد ،گرایش های وسواسی و … در فرزندان نشان دادند. توررسانی و همکاران (۲۰۰۰) رابطه کنترل زیاد والدین را با اعتیاد در فرزندان و الگوی غالبا والدین معتاد یافتند .با توجه به مبانی نظری و پژوهش های انجام شده می توان نتیجه گرفت که سبک تربیتی و نوع تعامل والدین با فرزندان به عنوان یک بعد زیربنایی و تجارب اولیه آن با سلامت و آسیب روانی منطقی به نظر می رسد.

پیشنهادات   
پیشنهاد می شود مطالعات علمی بیشتری در رابطه میان سبک های تربیتی خانواده با سلامت روانی انجام شود .خصوصا با توجه به تنوع فرهنگی، مذهبی و قومی که درکشور داریم .آموزش صحیح نکات تربیتی در قالب آموزش خانواده در سطح مدارس و بخش های آموزشی مانند رسانه ملی و نهادهای مذهبی به جهت حوزه نفوذشان خصوصا در اقشار پایین و متوسط جامعه. همچنین شایسته است درباره ارائه الگوهای عملی از خانواده به هنجار و سبک های تربیتی همسو با فرهنگ ایرانی اقدامات مناسب انجام گیرد.

—————————————

۱-      دکتری تخصصی علوم جتماعی، هیئت علمی وسرپرست دانشگاه پیام نور گنبدکاووس

۲-   کارشناس ارشد مشاوره، مدرس دانشگاه پیام نور مرکز گنبدکاووس

 

منابع
-انوشه ئی ،مریم و  پور شهریاری ،مه سیماو ثنائی ذاکر ،باقر(۱۳۸۷).بررسی رابطه بین اداک دختران از الگوهای تربیتی والدینشان با احساس شرم و گناه در آنها. تازه ها و پژوهشهای مشاوره،جلد ۷،شماره ۲۷٫
-ثنایی ذاکر،باقر، امینی،فریده (۱۳۷۹).مقایسه عملکرد خانواده در دو گروه دانش آموزان دختر مستقل و وابسته به دیگران.تازه ها و پژوهشهای مشاوره.جلد ۲، شماره ۷و۸
-جمعه نیا،سکینه(۱۳۸۷).بررسی رابطه سلامت اجتماعی و سلامت رولتی با سبک های هویت یابی دانش آموزان،پایان نامه کارشناسی ارشد .دانشگاه شهید بهشتی.
– کارگر شورکی،هدایت و پاکنژاد، فاطمه (۱۳۸۲). خانواده، نخستین عامل تاثیرگذار بر هویت دانش آموزان(کاوشی پیرامون رابطه میان هویت دانش آموزان و الگوی تربیتی والدین). مجله علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه فردوسی مشهد. جلد چهارم،شماره اول بهار و تابستان ۱۳۸۲٫
– کارگر شورکی،هدایت (۱۳۸۰). بررسی رابطه میان الگوی خانوادگی و سبک مدیریت مدیران کل استان یزد،پایان نامه کارشناسی ارشد مدیریت دولتی. دانشگاه تربیت مدرس.
– شریعتمداری،علی (۱۳۵۴). مقدمه ای بر روان شناسی، اصفهان، نشر مشعل.
– طبیبی،حشمت الله (۱۳۶۸). مبادی و اصول جامعه شناسی، نشر اسلامیه.
– سیف،سوسن(۱۳۶۸). تئوری رشد خانواده. تهران، انتشارات دانشگاه الزهراء.   
– گنجی،حمزه(۱۳۷۸)بهداشت روانی،تهران،نشر ارسباران.
– ساعت چی،محمود.(۱۳۷۴)مشاوره و روان درمانی (نظریه ها و راهبردها)موسسه نشر ویرایش،چاپ اول.
– خدا رحیمی،سیامک(۱۳۷۴)مفهوم سلامت روان شناختی،مشهد،نشر جاودان فرد،چاپ اول.
شولتز،دوآن.(۱۳۶۹).روان‌شناسی کمال الگوهای شخصیت سالم(ترجمه‌ی گیتی خوشدل)تهران :نشر نو.
Anolli, L., & Pascucci, P. (2005). Guilt and guilt-proneness, shame and shame-proneness in Indian and Italian young adults. Personality and individual differences, 39(4), 763-773.
Bartle-Haring, S. (1997). The relationships among parent–adolescent differentiation, sex role orientation and identity development in late adolescence and early adulthood. Journal of adolescence, 20(5), 553-565.
Baumrind, D. (1965). Parental control and parental love. Children, 12(6), 230.
Baumrind, D. (1966). Effects of authoritative parental control on child behavior. Child Development, 37(4), 887-907.
Baumrind, D. (1971). Current patterns of parental authority. Developmental Psychology, 4(1), 1-103.
Baumrind, D. (1997). The discipline encounter: Contemporary issues* 1. Aggression and Violent Behavior, 2(4), 321-335.
Baumrind, D., & Black, A. (1967). Socialization practices associated with dimensions of competence in preschool boys and girls. Child Development, 38(2), 291-327.
Bing, E. (1963). Effect of childrearing practices on development of differential cognitive abilities. Child Development, 631-648.
Coopersmith, S. (1967). The antecedents of self-esteem: Freeman San Francisco.
Gallimore, M., & Kurdek, L. (1992). Parent depression and parent authoritative discipline as correlates of young adolescents’ depression. Journal of Early Adolescence, 12(2), 187-196.
Gribble, P., Cowen, E., Wyman, P., Work, W., Wannon, M., & Raoof, A. (1993). Parent and Child Views of Parent Child Relationship Qualities and Resilient Outcomes Among Urban Children. Journal of Child Psychology and Psychiatry, 34(4), 507-519.
Hoffman, M. (1960). Power assertion by the parent and its impact on the child. Child Development, 31(1), 129-143.
Kagan, J., & Moss, H. (1962). Birth to maturity. New York.
Kenny, M. (1987). The extent and function of parental attachment among first-year college students. Journal of Youth and Adolescence, 16(1), 17-29.
Matos, P., Barbosa, S., de Almeida, H., & Costa, M. (1999). Parental attachment and identity in Portuguese late adolescents. Journal of adolescence, 22(6), 805-818.
Parker, G. (1981). Parental reports of depressives:: An investigation of several explanations. Journal of Affective Disorders, 3(2), 131-140.
Parker, G. (1983). Parental’affectionless control’as an antecedent to adult depression: A risk factor delineated. Archives of General Psychiatry, 40(9), 956.
Perosa, L., Perosa, S., & Tam, H. (1996). The contribution of family structure and differentiation to identity development in females. Journal of Youth and Adolescence, 25(6), 817-837.

Torresani,  S., Favaretto, E.&Zimmerman,C.(2000).parental representations in drug-dependent patients and their parents.Comprehensive,41(2),123-129
Siegel, A., & Kohn, L. (1959). Permissiveness, permission, and aggression: The effect of adult presence or absence on aggression in children’s play. Child Development, 30(1), 131-141.
Watson, G. (1957). Some personality differences in children related to strict or permissive parental discipline. The Journal of Psychology, 44(1), 227-249.

پرینت پرینت

نظر دهید

آدرس ایمیلتان منتشر نخواهد شد. فیلد های ضروری با * مشخص شده اند.

*

بازگشت به بالا